خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت پنجاه و هفتم :
رنگ هما پرید. تتهپتهکنان پرسید:
_ شما... اینجا چیکار... میکنید، دکتر؟!
چهرهی توسکا درهمتر از پیش شد و طوری دندانهایش را بههم فشرد که گویی قصد دریدن گلوی هما را داشت:
_ توئه لعنتی داری چه غلطی میکنی؟
هما یک قدم فاصله گرفت:
_ دارم به وظیفهم عمل میکنم! همون چیزی که شما خواستین!
_ وظیفهای که به تو مُحَوَل کردم، دادن دو قرص بعد از هر وعدهی غذاییش بود!
سپ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
خطرناک شدی، آرزو.
۶ ماه پیشآرزو
0رمان جنایی ندین من بخونم، جنبه ندارم😅🙈😈
۶ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🤣🤣
۶ ماه پیشم
1خیلی کثیف و عوضی بوده پدرش😡تارای ساده دل بیچاره😭ولی باز برام قابل باور نیست ،یه آدم سالم بی گناه رو مجازات نمی کنه جای دیگری،توسکا روانیه خودش،کاش انتقامشو از خودش می گرفت 🙏🏻
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😔😢😭🤧
۹ ماه پیشپریسا
0ای روزگار.بیچاره افرا بیچاره تارا. چه پارت دردناکی بود.چقدر پلیده این توسکا که به گناه نکرده افرارو وارد این جهنم کرده و هر لحظه داره تو آتیش کینه اش میسورونتش. هعییی.تا عمق وجودمو سوزوند این پارت😭😭😭😭😭😭😭
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🥺🥺🥺
۹ ماه پیشم.ر
1دل دیگه نموند واقعا چطور پیدا میشن همچین آدمهایی گناه یکی دیگه به پای بی گناه می نویسن 🥲🥲🥲
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
واقعیت زندگی همینه. یه به اطراف بکن، کلی میبینی.
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آرزو
0انگاری فقط منم که کمی به توسکا حق دادم البته باید اینکارا رو وقتی باباش زنده بود میکرد که ببینه زجر بکشه نه حالا دیگه نیست.